مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

post

باورتون میشه حدود یه ماهه میخوام بیام پست بذارم نمیشه

گفتم هم از خودم خبری بدم هم از دوستام خبری بگیرم

اصلا بابا دلم براتون تنگ شده بود

همه اش تقصیر امیره ... حدود یه ماه قبل ماشین خرید . یه سورن (مبارکه )

هیچی دیگه مام که از روزی که چشمون رو تو خونه ی امیر باز کرده بودیم

تصادف و اشک و آه و ...

 امیر هم پیشنهاد داد بزنیم به جاده . هر چی هم بزرگترا

گفتن تو این هوای خراب . با این برف و یخبندون ؟؟؟

ولی ما دیگه این حرفا حالیمون نبود دلمون میخواست فقط بریم و بریم وبریم

اونقدر که از همه چی دور بشیم . تو این برف و سرما بیست روز نبودیم

اولش رفتیم طرف سپیدان و یاسوج و سرما بعد یه موقع به خودمون اومدیم

تو راه بندر عباس بودیم

نرسیده به بندر عباس دوراهی بندر پل که رسیدیم گفتم :امیر بریم قشم ؟

یادته دفعه ی قبل رفتیم روسری من موقع قایق سواری باد برد انداخت تو

آب تو هم برام یه روسری آبی خوشکل خریدی ؟

هیچی دیگه همین یه خاطره کافی بود که امیر سر ماشین رو بده طرف قشم و ...

جاتون خالی ولی به نظر من همون جام به اندازه ی خودش سرد بود

از مسافرت که برگشتیم دیدم شارژ اینترنتم تموم شده

باور کنید هر شب که میخواستم بخوابم با خودم میگفتم

فردا حتما زنگ بزنم شرکت صبانت برام وصلش کنن ولی فرداش یادم میرفت

یه چند روز هم اینجوری گذشت . چند روز هم خواهر بزرگ امیر از عسلو

اومده بود و حسابی سرگرم بودیم . حتی دیشب هم مهمون داشتیم .

اصلا چیزی که متوجه شدم خونه ی عمه اینا مهمون زیاد میاد .

یکی دیگه از مزایای این مسافرتا دور بودن از قیافه ی نحس سودابه بود

وقتی برگشتم فهمیدم اونم مجتبی رو مجبور کرده ببیرتش مسافرت

حتی دعواشون هم شده .

اونام با دعوا رفتن و دختراش هم به شدت مریض شدن و برگشتن

 

 

 


+ نوشته شده در
ساعت توسط شیرین | ارسال نظر(10)